وقتی شراره عشقت، سينه ام را می سوزاند چهره ملتهبم گويای آتش درون می شود .
درد دل باز نمی گويم اما صورت افروخته را چه كنم ؟
چشم به انتهای بی انتهای افق می دوزم اما اشك جاری را چه كنم ؟
لب به شكايت و افسوس نمی گشايم اما آه را گريزی نيست .
حديث دلبريت را با خود مكرر به نجوا نشسته ام
و اينك سكوت شبهای بی تو را چه كنم ؟
همه دريا می شوم ،آرام و با قرار
اما موج كه نه طوفان محبتت را چه كنم ؟
صبر و انتظار را مهمان قلبم می كنم
خدايا تپشهای بی امان و منتظرش را چه چاره سازم ؟
هر چه می خواهم روايت عشق را به زير خاكستر فراموشی نهم ،
به يك نسيم دوباره در آن می دمی
زبانه می كشم ،می سوزم و در اين ميان ، مدعيان به رقص مرگ من خوب می خندند.
اگر آمده ای آتشم زنی ، نيمه راهم وامگذار
اگر به تماشای هجرانت به وصال آمده ای
ار آئينه نگاهم مكن
درد را كه خود داده ای
طبيبا درمان زچه رو به فردا می گذاری ؟
بذريست كه خود كاشته ای ،
آبياری خاك تشنه را چرا تاخير می كنی ؟
وعده ديدارم اگرم می دهی ،
ترحم به آشفتگان تو به تعجيل كن .
حال حضور می دهی اما رخصت ديدار نه
آخر اين دركدام قاموس عشق نگاشته است ؟
اذن زيارت می دهی و بار عام نمی دهی
اين به كدامين درگاه پادشهان رسم بوده است ؟
اشك شوقم می باری و چشم ديدار نمی دهی
پروانه را نور نشان می دهی و شعله را دور نگه می داری ؟
مگر نه اينكه پروانه را سوختن منتهای آرزوست .
هياهو به قلب می دهی و مهرسكوت به لب می زنی ام.
آخر اين درد را چگونه فرياد كنم ؟
خورشيد می شوی و ابر را مهمان می كنی
پس بگو روزهای بی آفتاب را چه كنم ؟…